در دنیای تو ساعت چند است

چيزى كه رفت رفت
دنبال چه مى گردى جايش، صدايش، ردپايش؟
چقدر اميدوار بودم
من بچه بودم يا او زود بزرگ شده بود
من را نديد
اين همه عشق را نديد
چشمانم مگرعينك دودى داشتند
يا چشمان تو ضعيف شده بود 
چقدر بد است كه ديده نشوى بين آن همه 
چقدر بد است كه اين همه فرياد به گوشت نرسيد 
و من بايد اين همه خوشحال باشم كه تو مى آيى 
بى آنكه مرا به شناسى 
چقدر خوب است كه آمدى
چقدر خوب هست كه باز چشمانت را مى بينم 
من هستم بى آنكه بشناسيم
تو هستى بى آنكه بدانيم 
انگار از دو دنياى جدا هستيم
انگار ساعت هايمان با هم تنظيم نيست 
راستى در دنياى تو ساعت چند است

فریاد خاموش 

15 اردیبهشت 1396

گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

این جزر و مد چیست که تا ماه می رود؟

دریای درد کیست که در چاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده، به اکراه می رود

آبستن عزای عظیمی است کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
یا آفتاب روی زمین راه می رود؟

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

دارد سر شکافتن فرق «آفتاب»
آن سایه ای که در دل شب راه می رود

قیصر امین پور

به یاد ما هم باشید
التماس دعا

یادآوری

The woods are lovely, dark, and deep,

But I have promises to keep,

And miles to go before I sleep,

And miles to go before I sleep.

Robert Frost


جنگل دوست داشتني است؛ تاريک و ژرف"
ولي من عهد هايي دارم تا وفا کنم
"و فرسنگ ها راه براي رفتن؛ پيش از خوابيدن
(شعري از رابرت فراست شاعر امريکايي)

پی نوشت: شعر را به طور کامل اینجا بخوانید

بر خیز که تا به حرمت قرآن دعا کنیم

سلام یه چند روز پیش یه شعری رو گوش دادم خیلی خوب بود ولی متن شعر رو نداشتم دیگه خودم یکم پیاده کردم و یکم از اینترنت بالاخره درست شد. شعر از شاعری با تخلص بیداد یه شاعر خراسانی که در یک همایش ادبی در 28 تیر 1391 خونده شده توسط شاعر شنیدنش که خیلی تاثیر گذار بود خوندنش رو هم از دست ندید. ویدوئو شعر در یوتیوب

گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است
اما چه سود حاصل گل های پر پر است
شرم از نگاه بلبل بی دل نمی کنید
کز هجر گل نوای فغانش به حنجر است

از آن زمان که آینه گردان شب شدید
آیینه دل از دم دوران مکدر است
فردایتان چکیده امروززندگی است
امروزتان طلیعه فردای محشر است

وقتی که تیغ کینه سر عشق را برید
وقتی حدیث درد برایم مکرر است
وقتی زچنگ شوم زمان مرگ می چکد
وقتی  دل سیاه زمین جای گوهر است

وقتی بهار وصله ناجور فصل هاست
وقتی تبر مدافع حق صنوبر است
وقتی به دادگاه عدالت طناب دار
بر صدر می نشیند و قاضی و داور است

وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست
وقتی که نقش خون به دل ما مصور است
وقتی که نوح کشتی خود را به خون نشاند
وقتی که مار معجزه ی یک پیامبر است


  وقتی که برخلاف تمام فسانه ها

امروز شعله، مسلخ سرخ سمندر است

  از من مخواه شعر تر، ای بی خبر ز درد

  شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است

 

  ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم

  تیغ زبان برنده تر از تیغ خنجر است

  این تخته پارها که با آن چنگ می زنید

  ته مانده های زورق بر خون شناور است


حرص جهان نزن که در عهد بی ثبات
روز نخست موقع مرگت مقرر است
هرگزحدیث دردت به پایان نمی رسد
گرچه خطابه غزلم رو به آخر است

اما هوای شور رجزدر قلم گرفت
سردار مثنوی به کف خود علم گرفت
در عرصه ستیز رجز خوان حق شدم
بر فرق شام تیره عمود فلق شدم

مغموم و دل شکسته و رنجور و خسته ام
در ژرفنای درد عمیقی نشسته ام

پاییز بی کسی نفسم را گرفته است
بغضی گلوگه جرسم را گرفته است

 

دیگر بس است هرچه دوپهلو سورده ام

من ریزه خوار سفره ناکس نبوده ام

 من وام دار حکمت اسرارم ای عزیز

من در طریق حیدر کرارم ای عزیز

 

من از دیار بیهقم از نسل سر بدار

شمشیر آبدیده میدان کارزار

ای بیستون فاجعه فرهاد میشوم

قبضه به دست تیشه فریاد میشوم

 

تا برزنم به کوه سکوت و فغان کنم

رازی هزار از پس پرده عیان کنم

دادی چنان کشم که جهان را خبر شود

گوش فلک ز ناله بیداد کر شود

 

در شهر هرچه می نگرم غیر درد نیست

حتی به شاخ خشک دلم برگ زرد نیست

اینجا نفس به حنجره انکار میشود

با صد زبان به کفر من اقرار میشود

 

با هر اذان صبح به گلدسته های شهر

هر روز دیو فاجعه بیدار میشود

اینجا زخوف خشم خدا در دل زمین

دیوار خانه روی تو آوار میشود

 

با ازدحام این همه شمشیر تشنه لب

هر روز روز واقعه تکرار میشود

 

آخر چگونه زار نگریم برای عشق
وقتی نبود آنچه که دیدم سزای عشق

 

دیدم در انزوای خزان باغ عشق را

دیدم به قلب خون غزل داغ عشق را

دیدم به حکم خار به گل ها کتک زدند

مهر سکوت بر دهن قاصدک زدند

 

دیدم لگد به ساقه امید می زنند

شلاقه شب به گرده خورشید می زنند

دیدم که گرگ بره ما را دریده است

دیدم خروس دهکده را سر بریده است

 

دیدم هبل به جای خدا تکیه کرده بود

دیدم دوباره رونق بازار برده بود

دیدم خدا به غربت خود زار می گریست

در سوگ دین به پهنه رخسار می گریست

 

دیدم هر آنچه دیدنش اندوه و ماتم است

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

 

از بس سرودم و نشنیدید خسته ام

من از نگاه سرد شما دل شکسته ام

ای از تبار هر چه سیاهی سرشتتان

رنگ جهنم است تمام بهشتتان

 

شمشیر های کهنه خود را رها کنید

از ذوالفقار شاه ولایت حیا کنید

بی شک اگر که تیغ شما ذوالفقار بود

هر چار فصل سال همیشه بهار بود

 

اما به حکم سفسته بیداد کرده اید

ابلیس را ز اشک خدا شاد کرده اید

 مردم در این سرا چه به جز باد سرد نیست
هر که لاف مردی خود زد که مرد نیست
مردم حدیث خوردن شرم و حیاست
صحبت ز هتک حرمت والای کبریاست

مردم خدا نکرده مگر کور گشته اید
یا از اصالت خودتان دور گشته اید
تا کی‌ برای لقمه نان بندگی کنید
تا کی‌ به زیر منتشان زندگی‌ کنید

 

اشعار صیقلی شده تقدیم کس نکن

گل را فدای رویش خاشاک و خس نکن

دل را اسیر دلبر مشکوک کرده ای

دره دری نثار ره خوک کرده ای

آزاده باش هرچه که هستی عزیز من

حتی اگر که بت بپرستی عزیز من

 

اینان که از قبیله شوم سیاهیند

بیرق بدست شام قریب تباهیند

 

گویند این عجوزه شب راه چاره است

آبستن سپیده صبحی دوباره است

ای خلق این عجوزه شب پا به ماه نیست

آبستن سپیده صبح پگاه نیست

 

مردم به سحر شعبده به خواب رفته اید
در این کویر تشنه پی‌ آب رفته اید
تا کی‌ در انتظار مسیح دوباره اید
در جستجوی نور کدامین ستاره اید

مردم برای هیبت مان آبرو نماند!!!
فریاد داد خواهیمان در گلو نماند
اینان تمام هستی ما را گرفته اند

شور و نشاطی و مستی ما را گرفته اند

 

در موج خیز حادثه کشتی شکسته است

در ما غمی به وسعت دریا نشسته است
در زیر بار غصه رمق ناله می کند

از حجم این سروده ورق ناله می کند

 

اندوه این حدیث دلم را به خون کشید

عقل مرا دوباره به طرف جنون کشید

هل من مبارز، از بن دندان بر آورم

رخش غزل دوباره به جولان در آورم  


برخیز تا به حرمت قرآن دعا کنیم
از عمق جان خدای جهان را صدا کنیم
با ازدحام این همه بت در حریم حق
فکری به حال غربت دین خدا کنیم

در سوگ صبح همدم مرغ سحر شویم
در صبر غم به سرو بلند اقتدا کنیم
باید دوباره قبله خود را عوض کنیم
با خشت عشق کعبه یی از نو بنا کنیم

جای طواف و سجده برای فریب خلق
یک کار خیر محض رضای خدا کنیم
اینان تمام هستی‌ ما را گرفته اند
شور و نشاط و مستی ما را گرفته اند

در انتهای کوچه بن بست حسرتیم
باید که فکر عاقبت از ابتدا کنیم
با این یقین که از پس یلدا سحر شود
 بر خیز که تا به حرمت قرآن دعا کنیم

 

زادروز استاد فریدون مشیری

سلام 
امروز 30 شهریور تولد فریدون مشیری شاعر کوچه هاست

فریدون مشیری در سی ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد.مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی او با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی در ۱۳۳۴ به چاپ رسید. خود او دربارهٔ این مجموعه میگوید: «چهارپاره‌هایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا، آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به همین سبک شعر می‌گفتند و همه شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته بی‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی و حافظ و فردوسی را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث می‌کردیم و بر آن تکیه می‌کردیم.

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آن‏چنان مات، که حتی مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه برهم‏زدنی

شاید ای خستگان وحشت دشت!
شاید ای ماندگان ظلمت شب!

در بهاری که می‌رسد از راه،
گل خورشید آرزوهامان،

سر زد از لای ابرهای حسود.

شاید اکنون کبوتران امید،
بال در بال آمدند فرود... 

پیش پای سحر بیفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود

به پرستو، به گل، به سبزه درود!

منبع: ویکی 

انتظار

سلام
بر دوستان

پرده ها را کنار نزده
انتظار دیدن داریم 
انتظار کسی که انتظار ما را می کشد
کنار ماست، بلند صدایمان می کند،

و ما، کر و کوریم 

جمعه به جمعه روی دیوار کذایی بالا و پایین می رویم 
به بهانه گشتن
می آید می خندد به ما و می رود سراغ دیوار بعدی 

به چشم های کور و گوش های کر 
نمی دانیم 
در دنیای به این کوچکی بزرگی را گم کرده ایم

6 جولای 2012
مالزی 

مهدی موعود
میلادت مبارک :)

مثل خودت باش


آرام باش بی شائبه، بی ترس،
مثل خودت باش
مثل تنها کسی که می توانی باشی

مالزی 13 اردیبهشت 1391
2 می 2012

برای گل یاس

سلام 
شعری بود که پارسال به مناسبتی گفته بودم الان مناسب حال بودم می زارم

ﻣﺰارھﺎ ﺑﮫﺎﻧﻪ اﺳﺖ ﺑﺮای دﻟﮫﺎﯾﯽ ﮐﻪ آرام ﻧﺪارﻧﺪ

ﯾﺎس ﮐﺎﺷﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮد

رﺷﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮔﻞ ﻣﯽ دھﺪ

ﯾﺎس ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ

ﺑﺮ دﻟﯽ ﮐﻪ ﯾﺎس را ﺑﻔﮫﻤﺪ

ﻧﻪ ﻣﺰارش را

...

اردیبهشت 90 التماس دعا

یک شب و دو شعر

برگ ها

برگ ها کنار،

  دارد می آید،
 آنکه صدای پایش،
  از صدای خش خشتان زیبا تر است.

 

تنهایی

تو را که می دانم
  اینجا و آنجا فرق نمی کند 
       تنهایی!!!

مرا که می دانی؟
  اینجا و آنجا فرق نمی کند
     با تو ام!!!

فریاد خاموش 4 اسفند 1390

پی نوشت: عکس شعر دومی را خودتون ترسیم کنید.

هوا هوای ...

اینجا هوای گریه و زاری است

می شنوی؟

می شود آرامم کنی

می شود قدری لبخند مهمانم کنی؟

 

اینجا هوای حق های خورده است

می ستانی؟

 

می شود حقم را ندهی؟

می شود گناهکارم کنی؟

تا نسوزم

 

اینجا هوای تجاوز است

حس می کنی؟

می شود حجابم دهی؟

من بدم یا او ؟

می رسانی  خبر را: در خانه ام بی حجابم

می شود به من تجاوز شود؟

می شود "زن" باشم؟

 

اینجا هوای آزار است

نبودی؟

می شود کودک نباشم

می شود کوچک نباشم

می شود سیخ برای کباب باشد

و سیگار برای جا سیگاری؟

میشود معلمم آرام باشد و

وزیرم مسئول؟

 

اینجا هوای ویرانگی است

می بینی؟

می شود دوستش نداشته باشم

می شود برای یک لقمه نان نمیرم؟

می شود ...

می شود...

 

می شود خاموشم کنی؟

لختی فراموشم کنی؟

می شود از حال بیرونم کنی؟


اگر كوسه ها ادم بودند

دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد:

اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

اقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها ادم بود ند توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند همه جور خوراكي  توي ان ميگذاشتند مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد. گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند چون كه

گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است. براي ماهي ها مدرسه ميساختند وبه انها ياد ميدادند كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند. درس اصلي ماهيها اخلاق بود به انها مي قبولاند ند كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند. به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند

اينده يي كه فقط از راه  اطاعت به دست مياييد اگر كوسه ها ادم بودند در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت. 

از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت كه به ماهيها مي آموخت "زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"

 

"برتولت برشت"

دیگه چی بگم؟

مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
           من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!
      با شما هستم!
      اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم،
      لب بامي،
         سر کوهي،
             دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
مي‌خواهم فرياد بلندي بکشم
            که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
           چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟

فريدون مشيري

بت بنده نواز

مولانا

من بودم و دوش آن بــت بنــــده نواز
از من همه لابه بود و از وي همه ناز
شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد
شـب را چــکـنم حـديـــث ما بود دراز
...
 

                                          مولانا.

طلوع دوباره یک غروب

طلوع، سپری شدن غم ها را یادم انداخت

و روزهای گذشته نامردی ها

و اشک ها دروغ ها را

 

گاه حسرت یک لحظه راستی را می خورم

و خنده را لعنت می کنم

و بر دوست داشتن خودم در شگفت می مانم.

 

گلهایم از ریشه خشکید

پس وقتی که برگ هایم ریخت دیگر دلم نگرفت

وقتی خوابیدم آرام تر بودم

و در بیداری بی تاب کشیدن رنجی دیگر

 

غروب ها خوشحالم می کرد

و طلوع ها گریان

 

گاه وجود چندی دلیلی بود برای بودن

و بادبادک ها ی به هوا رفته فراموشی

و گل های باز شده خاموشی

و موج ها خنده ای که خشکیده بود

 

دوباره سجود معنا گرفت

وقتی باد میان موهایم آواز می خواند

و دستانم وجود هوا را حس کرد

و باز قرابه کشی حافظ بود

که یادم آورد

سلام همه چیز است

و یک تکه نان

ارثیه فرزندان آدم

 

دنبال چراغی می گشتم که

فهمیدم سرگردان راهی هستم که از دیر باز برای من به ارث گذاشته شده

آن زمان که حسادت بر برادری ارجح شد.

چنین بود که دستان دلم را بلند کردم

و شکر بدتر از این نبودن را کردم.

فریاد خاموش ۲۲/۶/۱۳۸۶

..::حرف خودمونی::..

رفت  رفت  رفت

                

در کلاس ادبیات                            

معلم گفت: رفتن را صرف کن.raft raft raft

رفتن را صرف کردم:

رفتم  رفتی  رفت

ساکت می شوم

می خندم و ولی

خنده ام تلخ می شود

استاد داد می زند:

                  " خب بد  باز بگو "

رفت  رفت  رفت

   رفت و دلم شکست

  غم رو دلم نشست

   رفت شادیم بمُرد

شور از دلم ببرد

    خفته صدای من

        بیدار شد بخواند:

         " دوش از دلم همی 

            پروانه ای برفت

            پروانه ام که رفت

            بال دلم شکست "

بغض گلوی من ترکید عاقبت

اشک ازدو چشم من جاری می شود

من داد می زنم

    "استاد

      رفت  رفت

      این صرف فعل رفت " 

   من نیز می روم

                                     "فریاد خاموش"