..::حرف خودمونی::..
رفت رفت رفت
در کلاس ادبیات
معلم گفت: رفتن را صرف کن.
رفتن را صرف کردم:
رفتم رفتی رفت
ساکت می شوم
می خندم و ولی
خنده ام تلخ می شود
استاد داد می زند:
" خب بد باز بگو "
رفت رفت رفت
رفت و دلم شکست
غم رو دلم نشست
رفت شادیم بمُرد
شور از دلم ببرد
خفته صدای من
بیدار شد بخواند:
" دوش از دلم همی
پروانه ای برفت
پروانه ام که رفت
بال دلم شکست "
بغض گلوی من ترکید عاقبت
اشک ازدو چشم من جاری می شود
من داد می زنم
"استاد
رفت رفت
این صرف فعل رفت "
من نیز می روم
"فریاد خاموش"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۴ ساعت 9:10 توسط فریاد خاموش
|
اشکها و لبخند ها تنها برای تو